Thursday, April 29, 2010

Hey fucking god ; I'm still alive




















درخشیدی در بر چشمانم تا فقط تو را ببینم ، به آسمان ها و زمین قسم خوردی تا باورت کنم . مرگ را در وجودم نشاندی تا جاودانگی ات را ستایش کنم ، شوق را دشنه ای در دستان حماقت نهادی ، درد را لحظه ای ز من دور نساختی تا مرهمم شوی
و حالا نظاره گر عجز من شدی
گوش کن
می شنوی نفسم را میان خون لخته ها ؟
بنگر ، این خیزش سرانگشتم را که تو را نشانه گرفته
من هنوز زنده ام


(عکس فوق کاور یکی از آلبوم های گروه آناتماست)

Tuesday, April 27, 2010

همدم
















.... از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که به سنگ خورد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد مثل چیزیکه ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین او به زحمت خم شد در روشنائی مهتاب نگاه آنها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد ، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده ، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخود از جامعه آدمها رانده شده بودند. می خواست پهلوی این سگ که بدبختیهای خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد ، سر او را به سینه پیش آمده خود بفشارد. اما .....

صادق هدایت ، داود گوژپشت 1309


Friday, April 23, 2010

ضیافت تاریکی









وقتی خورشید افولی ابدی کرد ، دستان منجمدش در دستانم بود . قلبم بی او می زد . این امکان داشت؟

دنیایی تاریک ، سرد و متوحش ، مرا برانداز می کند. درختانی که شبیه هیاکل مهیبی اند وجود مرا به سخره گرفته اند.

سکوت ، خنجری به پهلویم فشار می داد . آیا درد را غایتی است؟

سردم است من ، سردم است و دستان تو خیلی دور ، خیلی خیلی دور ، در عمق این شب ، در عمق این سکوت ، چشم هایی متوهم از نور، مرا به ضیافتشان می خوانند . راه فراری نیست ، خورشیدی نیست


Monday, April 19, 2010

I'm comming to an end



و این دستان توست. دستان سرد ، دستانی محکوم به مرگ ، مرا یارای همراهی تو نیست. من هنوز دلگرمم، به هوایی دیگر ، به مکانی دیگر

اما نمی توانم دیگر از مرگ درونم فرار کنم، می دانم بالاخره به تو می پیوندم. در برزخ افکارم لذتی دیگر می بینم. من احتیاج دارم به فرصتی دیگر

مرگ درونم نزدیک است ، نزدیک. دستان سرد تو روی قلبم است ، قلبم
...... خوابم می آید

Friday, April 16, 2010

انسان ، گرگ انسان




چشمان معصوم و ملتمسانه پرنده از پشت میله های قفس حکایت از وجود آدم دارد
حیوانات سلاخی شده و امیدهای فراموش شده ی گوسپندی در شرف مرگ ، از انسانی ضعیف حکایت می کند . انسانی که سالهاست راه خود را گم کرده است

( مرگ ، درون تو تولید مرگ می کند." (فوائد گیاه خواری – صادق هدایت"
به نام انسان ، می کشیم ، به بند می کشیم ، می سوزانیم ، قطع می کنیم ، شکار می کنیم ، بی خانمان می کنیم

آری به نام انسان وحشی پاک فطرت
شاید زنده بودن ما ، تاوان جنایات ماست
راه را گم کرده ایم ، راه را گم کرده ایم

All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
(anathema band)
تمام نفرتی که نيازهايت را برآورده می کند
تمام مرضی که در سر می پرورانی
تمام وحشتی که بوجود آوردی
تو را به زانو در خواهند آور
د