Thursday, September 2, 2010

بوسه ی مرگ
























رویایی می بینم

میان انبوه تاریکی دراز کشیده ام ، صامت و بی حرکت ، در را باز می کنی ، نور کورکننده ای که سعی در نفوذ به تو دارد ، مرا در بهت وجودت می برد.

کنارم نشستی ، با محبتی هزاران ساله دست روی سرم کشیدی

نگاهی ، دلسوزانه به اصلم می کنی

برق چشمانت همچون ، آن نوری است که از بیرون ابدی ، به درون می آید

برخاستی و در پس این نور ناپدید شدی

اما در را باز گذاشتی

To live is to die

Wednesday, August 18, 2010

فرشته ی فروزان















حرارت لطیفی که روح سخت را روانی پاک می داد ، به شعله هایی گستاخ بدل شده

تو می سوزی و چشمانی که می سوزاند ، همچون وحشت نهال نوپایی در حال سوختن ، در انبوه صداهایی متوهم ، به این سو و آن سو گریزان است

ببین چگونه باد ، اینسان ، گیسوانت را به دست خاکستر می سپارد

تو می سوزی آری ، با شعله هایت این هرزه نرگان را به ارضای دیانتشان برسان

می دانم روز موعودم را ، روز رسیدن شعله هایت به عرش ، روز سوختن هرزه های بهشتی

و تو باید می سوختی

زیرا که این قوم هرزه ی خود را انتخاب کرده است

برای زنی که به دست مردم سخیف ایران سوزانده شد

Sunday, May 23, 2010

تقدیم به خاله زیبای خفته ام















با دستان مهربانت نور هدیه می کردی ، وقتی شب ، خواب کوچ ترا می دید.
با لبان خندان از رنج زندگی ، با دستهای گرم از آتش درون
با پاک چشمانت
با شیرین صدایت
تو برای گلهای شب بوی زیر آفتاب مانده ی باغچه ، دعا می کردی ، در حالي كه مي دانستي شب منتظر توست
با برکت وجودت ، عرش خدا را به لرزه درآوردی . با کوچ تو من فهمیدم که باغبان هراسان شده از داشتن گلی زیباتر از خود ، آری با کوچت خنجری که از دیرزمان در سینه ام کاشته بودند ، بیرون کشیدند ، و حالا حس می کنم درد زندگی بی تو و آرامش نزدیک شدن مرگ را

Sunday, May 9, 2010

تنفس در چهار راه




















لحظه ای که زندگی مان از نفس می افتد ، او حرکت می کند ، مانند نفسی از روی ناخوشی
چراغ سبز ، ثانیه شمار بی قرار ، تمام سهمی است که از زندگی می برد
در آینه به خود می نگری و پی مدفنی می گردی که چشمان پر از سوالش را دفن کنی
از چه فرار می کنی ؟ نگاهش ، همان چشمهایی است که به آینه نگریسته
ضرباهنگ انگشهایی که با هم غریبه اند به روی شیشه ، تو را از سمفونی عشق به کوبه های پوچ زندگی فرا می خواند ، به تحمل جبری احمقانه
شیشه را پایین میدهی
{خانم ، آقا ، یه شاخه اش هزار تومنه}
از چه فرار می کنی؟
به آینه نباید نگریست


Thursday, May 6, 2010

معرفی کتاب

پشت به آفتاب تابان
رو به کوه گران
می تراشد
سایه ی خاموش خویش را
انسان


شعر فوق از کتاب نامه های بی تاریخ ، نوشته ی کمیل قاسمی است

نمایشگاه بین المللی کتاب

شبستان راهرو ۱۲

غرفه ۵

Thursday, April 29, 2010

Hey fucking god ; I'm still alive




















درخشیدی در بر چشمانم تا فقط تو را ببینم ، به آسمان ها و زمین قسم خوردی تا باورت کنم . مرگ را در وجودم نشاندی تا جاودانگی ات را ستایش کنم ، شوق را دشنه ای در دستان حماقت نهادی ، درد را لحظه ای ز من دور نساختی تا مرهمم شوی
و حالا نظاره گر عجز من شدی
گوش کن
می شنوی نفسم را میان خون لخته ها ؟
بنگر ، این خیزش سرانگشتم را که تو را نشانه گرفته
من هنوز زنده ام


(عکس فوق کاور یکی از آلبوم های گروه آناتماست)

Tuesday, April 27, 2010

همدم
















.... از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که به سنگ خورد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد مثل چیزیکه ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین او به زحمت خم شد در روشنائی مهتاب نگاه آنها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد ، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده ، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخود از جامعه آدمها رانده شده بودند. می خواست پهلوی این سگ که بدبختیهای خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد ، سر او را به سینه پیش آمده خود بفشارد. اما .....

صادق هدایت ، داود گوژپشت 1309


Friday, April 23, 2010

ضیافت تاریکی









وقتی خورشید افولی ابدی کرد ، دستان منجمدش در دستانم بود . قلبم بی او می زد . این امکان داشت؟

دنیایی تاریک ، سرد و متوحش ، مرا برانداز می کند. درختانی که شبیه هیاکل مهیبی اند وجود مرا به سخره گرفته اند.

سکوت ، خنجری به پهلویم فشار می داد . آیا درد را غایتی است؟

سردم است من ، سردم است و دستان تو خیلی دور ، خیلی خیلی دور ، در عمق این شب ، در عمق این سکوت ، چشم هایی متوهم از نور، مرا به ضیافتشان می خوانند . راه فراری نیست ، خورشیدی نیست


Monday, April 19, 2010

I'm comming to an end



و این دستان توست. دستان سرد ، دستانی محکوم به مرگ ، مرا یارای همراهی تو نیست. من هنوز دلگرمم، به هوایی دیگر ، به مکانی دیگر

اما نمی توانم دیگر از مرگ درونم فرار کنم، می دانم بالاخره به تو می پیوندم. در برزخ افکارم لذتی دیگر می بینم. من احتیاج دارم به فرصتی دیگر

مرگ درونم نزدیک است ، نزدیک. دستان سرد تو روی قلبم است ، قلبم
...... خوابم می آید

Friday, April 16, 2010

انسان ، گرگ انسان




چشمان معصوم و ملتمسانه پرنده از پشت میله های قفس حکایت از وجود آدم دارد
حیوانات سلاخی شده و امیدهای فراموش شده ی گوسپندی در شرف مرگ ، از انسانی ضعیف حکایت می کند . انسانی که سالهاست راه خود را گم کرده است

( مرگ ، درون تو تولید مرگ می کند." (فوائد گیاه خواری – صادق هدایت"
به نام انسان ، می کشیم ، به بند می کشیم ، می سوزانیم ، قطع می کنیم ، شکار می کنیم ، بی خانمان می کنیم

آری به نام انسان وحشی پاک فطرت
شاید زنده بودن ما ، تاوان جنایات ماست
راه را گم کرده ایم ، راه را گم کرده ایم

All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
(anathema band)
تمام نفرتی که نيازهايت را برآورده می کند
تمام مرضی که در سر می پرورانی
تمام وحشتی که بوجود آوردی
تو را به زانو در خواهند آور
د