Sunday, May 23, 2010

تقدیم به خاله زیبای خفته ام















با دستان مهربانت نور هدیه می کردی ، وقتی شب ، خواب کوچ ترا می دید.
با لبان خندان از رنج زندگی ، با دستهای گرم از آتش درون
با پاک چشمانت
با شیرین صدایت
تو برای گلهای شب بوی زیر آفتاب مانده ی باغچه ، دعا می کردی ، در حالي كه مي دانستي شب منتظر توست
با برکت وجودت ، عرش خدا را به لرزه درآوردی . با کوچ تو من فهمیدم که باغبان هراسان شده از داشتن گلی زیباتر از خود ، آری با کوچت خنجری که از دیرزمان در سینه ام کاشته بودند ، بیرون کشیدند ، و حالا حس می کنم درد زندگی بی تو و آرامش نزدیک شدن مرگ را

Sunday, May 9, 2010

تنفس در چهار راه




















لحظه ای که زندگی مان از نفس می افتد ، او حرکت می کند ، مانند نفسی از روی ناخوشی
چراغ سبز ، ثانیه شمار بی قرار ، تمام سهمی است که از زندگی می برد
در آینه به خود می نگری و پی مدفنی می گردی که چشمان پر از سوالش را دفن کنی
از چه فرار می کنی ؟ نگاهش ، همان چشمهایی است که به آینه نگریسته
ضرباهنگ انگشهایی که با هم غریبه اند به روی شیشه ، تو را از سمفونی عشق به کوبه های پوچ زندگی فرا می خواند ، به تحمل جبری احمقانه
شیشه را پایین میدهی
{خانم ، آقا ، یه شاخه اش هزار تومنه}
از چه فرار می کنی؟
به آینه نباید نگریست


Thursday, May 6, 2010

معرفی کتاب

پشت به آفتاب تابان
رو به کوه گران
می تراشد
سایه ی خاموش خویش را
انسان


شعر فوق از کتاب نامه های بی تاریخ ، نوشته ی کمیل قاسمی است

نمایشگاه بین المللی کتاب

شبستان راهرو ۱۲

غرفه ۵