رویایی می بینم
میان انبوه تاریکی دراز کشیده ام ، صامت و بی حرکت ، در را باز می کنی ، نور کورکننده ای که سعی در نفوذ به تو دارد ، مرا در بهت وجودت می برد.
کنارم نشستی ، با محبتی هزاران ساله دست روی سرم کشیدی
نگاهی ، دلسوزانه به اصلم می کنی
برق چشمانت همچون ، آن نوری است که از بیرون ابدی ، به درون می آید
برخاستی و در پس این نور ناپدید شدی
اما در را باز گذاشتی
To live is to die

