Thursday, September 2, 2010

بوسه ی مرگ
























رویایی می بینم

میان انبوه تاریکی دراز کشیده ام ، صامت و بی حرکت ، در را باز می کنی ، نور کورکننده ای که سعی در نفوذ به تو دارد ، مرا در بهت وجودت می برد.

کنارم نشستی ، با محبتی هزاران ساله دست روی سرم کشیدی

نگاهی ، دلسوزانه به اصلم می کنی

برق چشمانت همچون ، آن نوری است که از بیرون ابدی ، به درون می آید

برخاستی و در پس این نور ناپدید شدی

اما در را باز گذاشتی

To live is to die