Wednesday, July 27, 2011

Suck me in















در آغوشم گیر ، رهایم کن از این زوال بی پایان
چشمانی به روشنی فتح ، با ریشه هایی محکوم به عدم
سایشی است دردآور ، دردی است ابدی ، ابدی است پوچ ، پوچی است به معنای واقعی انسان و انسانی است ناگریز ، از این حلقه ی پوچ ابدی
به درون بمکم دیگر بار ، ناپدید کن مرا ، از این لحظه های سرخوش سردرگم
گویی خنده هاشان جنونم را کامل می کند ، آنسان که عدم مرا با لبخندی هدیه می آوری و دهان می گشایی
به درون بمکم
به درون بمکم

Thursday, June 9, 2011

واپسین نور




ببین چگونه اسیر کور دیوارهای خویشم ، این همان جاییست که باید می بودم ،
و من همچنان می خراشمش ، بسان پیر جنینی محبوس شده ،
سکوت ، سکوت می آورد و تنهایی، زایشی رقت بار ،
ببین چگونه بارقه های لطیف نور ، نماد حماقت من شده اند و چه گستاخانه سکوت مرا به سخره گرفته اند.
آیا در پس این واپسین دیوار ، منتظر من نشستی با چشمانی مملو از نور؟

Monday, March 28, 2011

رویای حقیقت





از زمانی که هم خوابه ی من شدی، خدایم را هیزم آتشکده ی موبدان کردم. ای مرد من ، درست همان زمان که از هم پر می شدیم ، از هم خالی می شدیم ، من تو را احساس کردم وقتی درد من بودی ، ای نگاره ی من ، لمست کردم وقتی لذت من بودی ، و حالا خداست ، حاصل آمیزشم با تو.
بسترم ، ما را می خواند.
باید پی آتشکده ای بگردم
آری
من هرزه ی توام
ای
حقیقت