Monday, April 19, 2010

I'm comming to an end



و این دستان توست. دستان سرد ، دستانی محکوم به مرگ ، مرا یارای همراهی تو نیست. من هنوز دلگرمم، به هوایی دیگر ، به مکانی دیگر

اما نمی توانم دیگر از مرگ درونم فرار کنم، می دانم بالاخره به تو می پیوندم. در برزخ افکارم لذتی دیگر می بینم. من احتیاج دارم به فرصتی دیگر

مرگ درونم نزدیک است ، نزدیک. دستان سرد تو روی قلبم است ، قلبم
...... خوابم می آید

1 comment:

  1. i'm not gono get used to this darkness... i'm gono ghange it!

    ReplyDelete