
لحظه ای که زندگی مان از نفس می افتد ، او حرکت می کند ، مانند نفسی از روی ناخوشی
چراغ سبز ، ثانیه شمار بی قرار ، تمام سهمی است که از زندگی می برد
در آینه به خود می نگری و پی مدفنی می گردی که چشمان پر از سوالش را دفن کنی
از چه فرار می کنی ؟ نگاهش ، همان چشمهایی است که به آینه نگریسته
ضرباهنگ انگشهایی که با هم غریبه اند به روی شیشه ، تو را از سمفونی عشق به کوبه های پوچ زندگی فرا می خواند ، به تحمل جبری احمقانه
شیشه را پایین میدهی
{خانم ، آقا ، یه شاخه اش هزار تومنه}
از چه فرار می کنی؟
به آینه نباید نگریست

به آنچه فکر می کنم خرد شدن یک انسان نیست بلکه خرد شدن انسانیت است و ازبین رفتن حرمت انسانی و چنان درد بزرگی است که ناتوان از آن می گریزم و اشک را در چشمانم خشک میکنم تا شاید بتوانم فراموش کنم که چقدر از انسانیت و حرمت انسانی دورمان کرده اند .
ReplyDeleteدرود بر تو بسیار نوشته زیبایی بود .
سلام
ReplyDeleteآره ، تو زندگی خیلی وقتا نباید به آینه ها نگریست .... تعبیر من از آینه یه زندانه. یه زندانی که به ناچار گرفتارش میشی...