
با دستان مهربانت نور هدیه می کردی ، وقتی شب ، خواب کوچ ترا می دید.
با لبان خندان از رنج زندگی ، با دستهای گرم از آتش درون
با لبان خندان از رنج زندگی ، با دستهای گرم از آتش درون
با پاک چشمانت
با شیرین صدایت
تو برای گلهای شب بوی زیر آفتاب مانده ی باغچه ، دعا می کردی ، در حالي كه مي دانستي شب منتظر توست
با برکت وجودت ، عرش خدا را به لرزه درآوردی . با کوچ تو من فهمیدم که باغبان هراسان شده از داشتن گلی زیباتر از خود ، آری با کوچت خنجری که از دیرزمان در سینه ام کاشته بودند ، بیرون کشیدند ، و حالا حس می کنم درد زندگی بی تو و آرامش نزدیک شدن مرگ را

to regret....
ReplyDeleterest in peace خاله
ReplyDelete